در سوگ استاد سقایی...

برایت سرودی خواهم شد...

  

با شادمانه هایت

بیآغازم ؟

بزران ! بزران !

 بزران  مه !

مال دوس بارکِرد

پابُران مه .....

 لاکوک صدایت

گِره از کتو گُلوَنی نوعروسان میرملاس می گشاید

 و دست تازه دامادهایش حناآگین

تو را  که

 لُربچه ای گوشه ی قبایت را گرفته

  دوان دوان گامهایش را

 با تو همگام

تا لگام خورشید وش اسبی

که سوارش را تو شمشیر داده ای

و تو آواز در داده ای سینه ی کَوَر کوه را

تا فتح فلک القلاع افلاک صدا

دایه دایه های مرا

"قدم خیر" در سوگت " وِشَت "  می کند

بی کُر اَی !

بی دهُدر اَی  !

هونه ته کِی بُرد ؟

و اینک سرودی خواهم شد

همصدا

با "رضاخوانی "های آواز  "نازیه" ای

 همیشه سیاه پوش

که  خدا هم به  "دس قِر داین " او

نیامده است

 او که در غربت تنهایی گورت

هُوره  می خواند :

ای برار بی روئو نشونم ! :

  تو که  کُرت  نِمِیره

    بال قَواته !

مو وه دس کِی بییم

 اِی غمیاته

     

" رهدار"

کودک و فقر...


هیچ چیز مثل بدبختی کودکان را ساکت نمی کند.

(ویکتورهوگو)


بگو بختم یه نئر وابید

خدا هم زم به قـهر وابـید

(رهدار)

بگو بختم منی گِر زی

پَه شهوازُم کُجه فِر زی

(رهدار)

مردم چه می گویند ؟!

 
 

 

مردم چه می‌گویند؟!

می‌خواستم به دنیا بیایم در زایشگاه عمومی. پدربزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟ پدربزگ گفت: مردم چه می‌گویند؟!

می‌خواستم به مدرسه بروم، مدرسه‌ی سر کوچه‌مان. مادرم گفت: فقط مدرسه‌ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟ مادرم گفت: مردم چه می‌گویند؟!

به رشته‌ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟ گفت: مردم چه می‌گویند؟!

با دختری روستایی و ساده می‌خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم! گفتم: چرا؟ گفت: مردم چه می‌گویند؟!

می‌خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه‌ی زندگی‌ام کنم. اعضاي خانواده‌ام گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی! گفتم: چرا؟ گفتند: مردم چه می‌گویند؟!

می‌خواستم به اندازه‌ی جیبم خانه‌ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من! گفتم: چرا؟ گفت: مردم چه می‌گویند؟!

اولین مهمانی بعد از عروسی‌مان بود. می‌خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟! گفتم: چرا؟ گفت: مردم چه می‌گویند؟!

می‌خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟ گفت: مردم چه می‌گویند؟!

بچه‌ام می‌خواست به دنیا بیاید در زایشگاه عمومی. پدر زنم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! گفتم: چرا؟ گفت: مردم چه می‌گویند؟!

می‌خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان که زنم و دخترم جیغ کشیدند و گفتند: مردم چه می‌گویند؟!

سرانجام مُردم ! برادرم برای مراسم ترحیم من، مسجد ساده‌ای پیشنهاد کرد. خواهرم اشک ریخت و با ناله و نفرين گفت: مردم چه می‌گویند؟!

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده‌ای بر سر مزارم گذاشتند. اما همسرم گفت: مردم چه می‌گویند؟! لذا خودش سنگ قبری گران‌قيمت برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند.

حالا من در این‌جا در حفره‌ای تنگ خانه کرده‌ام در حالی که تمام سرمایه‌ام برای ادامه‌ی زندگی جمله‌ای بیش نبود: مردم چه می‌گویند؟! مردمی که عمری نگران حرف‌های‌شان بودم، اكنون لحظه‌ای نگران من نیستند ...

منبع : لرستان ، سرزمین گنج های نهان  آبان ۹۰/ رضا جایدری

کسی زلف فریادت را شانه نزد...

 

دَمِ پَرده چه کس شِشنید حناته

چه زل کوره هوکه ایگُن گواته

سر  سینه  گِلالی    وا نویسم

کسی شونه نزید گاله   صداته

چه کسی به در ٍحجله گاهت حنایت را به آب خیساند و چقدر بینندگانی که گواه تو بوده اند نابینایند. بگذار بر سینه ی سنگ (ریگ) کنار رودخانه ای بنویسم: کسی زلف فریادت را هرگز شانه نزد.

نپرسیدی که یو کینه؟!

دلُم سیت  پاله  پُرخینه

تیام  هم دل  ز تو نینه

گُدَشتی  زِ     کِلِ مالم

نپرسیدی که: «یو کینه؟»

اِگُوم سی خُوت بیار آبوی

یه دَو دی خوت زِمار آبوی

زَنُم وُر  چَشْمِه    آوازم

دو  پاته   تا  تیار آبوی

 ِارُم  جا    وارگه ِ  مالِت

به  فایز  هَی گِرُم  فالت

اِیاهه    بادِ       کُهبادی

به پُرسُم حال و احوالت


دلم برای تو چون پیاله ای مملو از خون است ُ چشمانم طاقت ندیدنت را ندارد و دل از تو بر نمی کند. و تو! از کنار منزلگاه من گذشتی چرا نپرسیدی: که این عاشق کیست؟  برای تو خواهم گفت: تا بیدار شوی برای تو  خواهم گفت: تا یکبار دیگر از مادر زاده شوی دو پایت را کودکانه در چشمه ی آوازم فرو خواهم برد تاعاری از هرگونه عیب و نقص بمانی. به جای  منزلگاه مانده ی پس از کوچت آمدم نبودی و با شعر فایزبرایت فالی گرفتم  که  نسیم شمالی را نشانم داد.  سراغت را و احوالت را از نسیم پرسیدم.