پارس بانو
همچناکه
به یک دستم "چهره " ای است
خود پشم گوسفندانم را می چینم
و در مشتی دیگر دانه های شیطانی گندم
توام با لبخند وسوسه آمیز اناهیتی عریان
که پاکی و طراوتش باستانی اش را
در آخرین " گرماکنون " آن سالهای " کوه میری "
از خاطره های رنگ برگشته ای
در " گلین" الله زنگی می گذاشت
اناهیتی که سرزمین این ولایت را
با سینه اشاره رفته بود
پا به پایت خواهم آمد !
گرچه خواهی گفت : نانم چندان فتیر نیست
اما آنان که سیرترند
زودتر از گرسنگان
در صف نانوایی های نوبت
سفر روزهای " منگ چور " را
با بلیطهای باکره ی مترو
همخوابه می کنند .
برگ ۷۳ - ۷۴ از کتاب می نویسم اندیکا
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۰۸/۱۴ ساعت 14:7 توسط رهدار
|