نپرسیدی که یو کینه؟!
دلُم سیت پاله پُرخینه
تیام هم دل ز تو نینه
گُدَشتی زِ کِلِ مالم
نپرسیدی که: «یو کینه؟»
اِگُوم سی خُوت بیار آبوی
یه دَو دی خوت زِمار آبوی
زَنُم وُر چَشْمِه آوازم
دو پاته تا تیار آبوی
ِارُم جا وارگه ِ مالِت
به فایز هَی گِرُم فالت
اِیاهه بادِ کُهبادی
به پُرسُم حال و احوالت
دلم برای تو چون پیاله ای مملو از خون است ُ چشمانم طاقت ندیدنت را ندارد و دل از تو بر نمی کند. و تو! از کنار منزلگاه من گذشتی چرا نپرسیدی: که این عاشق کیست؟ برای تو خواهم گفت: تا بیدار شوی برای تو خواهم گفت: تا یکبار دیگر از مادر زاده شوی دو پایت را کودکانه در چشمه ی آوازم فرو خواهم برد تاعاری از هرگونه عیب و نقص بمانی. به جای منزلگاه مانده ی پس از کوچت آمدم نبودی و با شعر فایزبرایت فالی گرفتم که نسیم شمالی را نشانم داد. سراغت را و احوالت را از نسیم پرسیدم.