بریم اُوچو که دیه غم نبوهه

هیچی ز آدمیت کم نبوهه

بریم اوچو که شایت یه خدا بو 

او چو که آدم و حیوون سَوا بو

بریم جَلدی بریم مو دل ندارُم

ایگوی که حق آو و گِل ندارُم ؟

بریم تاته عزیزه پیرِ مَنده

که ئی چو آدمیت دی نمنده

بگوین به تاته سعدی نی گِرُم ساز

ز "یَک گوهر" مَزن دَم  شیخ شیراز

" رهدار"

بیا به جایی برویم که غم نباشد و از انسانیت هیچ چیز کم نداشته باشد . به آنجایی که شاید یک خدا، خدایی کند آنجا ، که بین آدمهاش و حیوانها هنوز فرقی باقی مانده است .بیا هرچه زودتر برویم که دلی برایم باقی نمانده است آخر مگر ما حق آب و گِلی از این جهان نداریم ؟ بیا عموی پیر عزیزِ و همدم خسته ی من ! بیا ! که دیگر اینجا آدمیتی نمانده است

 . پس به شیخ پیر شیراز،عامو سعدی بگوئید !  که آرام و قراری برایم نمانده است و دیگر از " بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند " دم نزن !