همچناکه

به یک دستم  "چهره " ای است

خود پشم گوسفندانم را می چینم

و در مشتی دیگر دانه های شیطانی گندم

توام با لبخند وسوسه آمیز  اناهیتی عریان

که پاکی و طراوتش باستانی اش را

در آخرین " گرماکنون " آن سالهای  " کوه میری "

از خاطره های رنگ برگشته ای

در " گلین" الله زنگی می گذاشت

اناهیتی که سرزمین این ولایت را

با سینه اشاره رفته بود

پا به پایت خواهم آمد !

گرچه خواهی گفت : نانم چندان فتیر نیست

اما آنان که سیرترند

زودتر از گرسنگان

در صف نانوایی های نوبت

سفر روزهای " منگ چور " را

با بلیطهای باکره ی مترو

همخوابه می کنند . 

                          برگ ۷۳ - ۷۴ از کتاب می نویسم اندیکا