هرکه این نوشد
هرکه این نوشد !
* * *
چونان بوته های چِزِ کوهی
با سنگ و صخرها در آمیختم
آنجاکه
پرستش گاه شبانان سرزمینم بود
با خورشید پی رسان شدم
تا ورزایی را به دام بیاندازم
به همان تیرنشان نیاکانم
تا اِشکَفت همآئیها
اما روزی
در تنگوله های بیکسی کوهسار
کلاغی ورزایم را کُشت !
دلم خوش بود
تا از خون ورزایم
گندم و انگور برویانم
زان پس
گادین ، و مار و موریز را
باد به خرمن افتاد
و در گمبِ گمب دهل شان
مهر جوان را دیدم
به آسمان عروج می کرد
زان روز کُردین سپرم شد
همچنان که تنها ماندم
چون یک بردکِلی جنبان
بر بُرگه های بلند زاگرس
که شبهایش با چند بارگیهای این پرسش
از ناهیدی آسمانی :
آهای های های های کَسونم !
های تندتر پانه وردار .
در سنگین گوشی ناهید
با هرخورشیدی
تی به رَه
تا بیاید و مُردگان را دگرباره زنده کند
و خوبان را از لیشان سوا
دالویی کارد کُله اش را بر سنگ می ساید
تا وَره پایش ورزای کال پدرم را ذبح کنم
و بیامیزم با مقدس ترین شرآبها
و بدهم بدست عادلان این قوم
تا هرکه این نوشد
پیر شود
پیرانه
جاودانه شود
ج ا و د ا ن ه .