دیدار با " بی اقدس " بی بی ِ کوه کَلار
سفر نامه - رهدار
بی بی مخملی
دیدار با " بی اقدس " بی بی ِ کوه کَلار
اشاره :
" دو روز برنامه همایش شعر لُری مناطق لرنشین در شهرستان اردل - چهارمحال بختیاری بود 29 و30 اَمرداد 1392. چون سالهای گذشته همیشه یک صندلی از این همایش را پُر می کردم. در شب پیش از روز همایش مراسمی به نام سرتَمداری است که در سالهای نخستین همه ی شاعران به سرودن شعر خود می پرداختند و تا پاسی از شب ادامه داشت، اما دوسالی هست که بیشتر شعر توامان با بررسی و گفتارهایی پیرامون زبان لُری، فرهنگ و اسطوره هاست. گرچه خودم را آماده نکرده بودم تا چیزی ارائه بدهم نا خودآگاه در شب سرتمداری اسمم توسط جناب استاد خسروی نیا که کنار مجری نشسته بود خوانده شد و به پاس پیشکسوتی ایشان چند دقیقه ای در خصوص زبان مادری و پاسداشت این گنجینه های نهفته ( مادران ) سخنانی کوتاه ارائه نمودم و در پایان چند شعر از کتاب " دا لالا " را ارائه کردم. کیفیت جشنواره و داوری شعر، انتخاب شاعران و نقاط ضعف و قدرت و ریز برنامه ها را به اهلش واگذار می کنم که از این گفتار جداست ".
عکسها و مطلب از: حسین حسن زاده رهدار
ساعت قبل از پایان برنامه دوستانی که از قبل برای دعوت بنده به منطقه کوه کلار از بروجن آمده بودند مرتب با نگاهشان نشان می دادند که باید بلند شوم و خیلی هم دیر شده است. به هر حال پیش از دقایق پایانی برنامه ها صندلی را ترک کردم با دوستانی که در مسیرسالن بودند و یا در خارج از سالن در کنار راهروها می دیدم خدا حافظی کردم و با برخی ها خصوصا مجری برنامه جناب آقای حسینی که یک شب را در منزلش خوابیده بودیم و نیر مدیر برنامه های اجرایی جناب استاد طاهری اردلی که چندین دوره دبیر همایش هم بودند و هماکنون شهردار شهرستان اردل می باشند نیز تلفنی خداحافظی گرفتم . گرچه قصد داشتم به قلعه ی بی بی عظیمه هم سری بزنم که مجال بسیار تنگ بود البته چند سال پیش که سیاوش خان پسر ابوالقاسم خان و بی بی عظیمه در قید حیات بودند خدمت شان رفتم و ازقلعه دیدن کردم نمی دانم پس از مرگ سیاوش خان این قلعه هنوز در دست خانواده هست یا اینکه میراث فرهنگی آنجا را اداره می کند. و اینکه یاد وصیت سیاوش خان که سفارشی را به بنده کرده بودند و من هم وصیتش را تا کنون نتوانستم ادا کنم به وصیتش رسیده؟ چراکه این بنده خدا از من خواسته بود که یکی از نویسندگان بختیاری عکسها و مدارک کلیدی از جنگ ابوالقاسم خان بادولت پهلوی و عکسهایی از بی بی مادر ( بی بی عظیمه ) و نشر اخبار بختیاری در روزنامه تایمز لندن را که از ایشان گرفته تا در یکی از کتابهایش چاپ کند و چاپ هم نکرد هنوز پس نداده، باز پس گیرم و تحویل نمایم که متاسفانه این نویسنده بختیاری ناشنیده گرفت. این ناشنیده گرفتن ها نشان از عدم انکار ایشان و صحت گفتار سیاوش خان بختیار را می رساند. در زمان مرگ سیاوش خان مدتی در دنیای مجازی باز پس گیری مدارک دنبال شد ولی چه زود سر و صدایش برای همیشه خوابید.
به هر حال در تنگاتنگ غروب به سمت کوه کلار حرکت کردیم و دیگر کاملن هوا تاریک شده بود. شبی مهتابی را با دوستان خوبی از جمله دکتر بزرگمهر در کنار کوه کلار، در باغی مصفا تا پاسی از شب به مشاعره و گفتگوهای مختلف فرهنگی و پرسش و پاسخ گذراندیم. صاحب باغ جناب آمجید ناصری مردی بسیار مهربان و پاک سرشت و مهمان نواز بود. قرار شد همان شب با دوستان در باغ بخوابیم جایگاهی بسیار باصفا در کنار درختان تنومند گردویی که گویی آنها هم از حضور ما باخبر شده اند و برگهایشان را در نسیم شبانه با رقص ملایمی برای دلبری از ما به بازی می گرفتند. اما آخرهای شب سرما کمی آزار دهنده شده بود. جناب ناصری و دیگر دوستان با پوشیدن لباس گرم و افروختن آتش سرمای ییلاقی این شب را هشدار دادند البته از آنجایی که برای بنده که از زیر دمای 60 درجه اهواز می آمدم چندان هم سرد نبود به هر حال آ مجید مارا به خانه شان که در روستای "معموره "از توابع گندمان در مجاورت کوه کلار و تالاب چغاخور بود دعوت کردند که برای خوابیدن مناسب تر است. فردای آن روز فرصتی پیدا کردم تا سراغی از " بی اقدس " بگیرم بی بی ِ کلارنشین، همان که من به قول دوست نازنینم آقای یونس شفیعی او را "بی بی مخملی " صدا می کنم. ایشان این نازنام ِ را برای هر پیرزن و بانوی مهربان و نازنینی که یاد می کرد بر زبان می آورد و من هم نام این گزارش را "بی بی مخملی " انتخاب کردم.
برای دیدنش ابتدا به شهر گندمان رفتم و سراغش را از یکی از دوستان و نزدیکان بی بی گرفتم بانویی محترمه و بسیار مهربانی به نام بانو حاجیه بی بی گوهر، به استقبالمان آمد یادم هست اسفند ماه سال گذشته او را با حاج حیاتقلی همسر ایشان که مردی بسیار جدی بود در میدان شهدای اصفهان ملاقات کردم. در برخورد دوباره مان ابتدا مرا با شخص دیگری اشتباه گرفت اما با معرفی که به عمل آمد چنانکه در فرهنگ اصیل بختیاری ها مرسوم است کلی خوش آمد گویی و احوال پرسی کرد.صمیمیت و سادگی رفتار این بانو، انسان را مجذوب حس قشنگ مادرانه اش می کرد. بی بی گوهر لباس لُری چاکداری پوشیده بود و بلافاصله به پذیرایی مشغول شد خستگی چند روزه و محیط سنتی خانه و سکوت و آرامش آنجا مرا به خوابی عمیق دعوت می کرد که ناگاه حس کردم رواندازی لطیف بر سر و رویم کشیده شد. چادر نماز بی بی بود چقدر بوی مرحومه مادرم را حس می کردم بلند شدم و چادر را تا کردم و بوسیدم و در تاقچه گذاشتم.
بوی عطر خورش لیمو فضای اتاق را پُر می کرد و من هم بی تاب تر تا کی بی بی گوهر دست از کار بکشد و بنشیند تا سرتال " بی اقدس " را با او باز کنم. به هر حال وقتی در کنارمان سر سفره آمد. ایشان صحبت های زیادی از خدماتی که به مردم منطقه کرده بود و ما از قبل هم شنیده بودیم به میان کشید. لازم به توضیح است این حاجیه بی بی گوهر زندگی اش را وقف مردمان ناتوان و فقیری کرده که در محل زندگی اش روزگار را به سختی می گذرانند و شرح تک تک آن خود حکایتی و تراژدیهای فراوانی برای نوشتن و سرودن دارد. از محبت و خدمات دوستانه به " بی اقدس " تا "زن دایی پستی "و "عمه لیلا" و "عمو میرشکال ".
کنجکاو شدم که "زن دایی پستی؟" که بوده؟ آیا در اینجا هم زن پستچی وجود داشت؟ متوجه شدم "زن دایی پستی" پیرزنی بود که زن تلگرافچی و پستچی شهر گندمان بوده که تباری شوشتری داشته و به آن شهر مهاجرت کرده بودند. اولاد نداشتند و پس از مرگ "دایی پستی" پیرزن تنها ماند و فلج گردید و تنها کسی که تا پایان عمر از او مهربانانه نگاهداری می کرد همین میزبان ما حاجیه بی بی گوهر بود که مثل یک دختر از مادرش مراقبت شبانه روزی داشت.
به هر حال پرسیدم جاجیه گوهر! از کی تا حالا " بی اقدس "رو ندیدی گفت: شاید 20 سال هست که اونو ندیدم خودش قصه ای دارد - که من هم نخواستم به ریز مسائل بروم - از بچه هایش پرسیدم دخترانش شوهر کرده بودند و بچه های دختر(نوه) هم تشکیل زندگی داده بودند که هنوز غصه شان را می خورد از سه فرزند پسری که دارد یکی رئیس دانشگاه پیام نور، دیگری دکتر و دیگری هم مدیر یک دبیرستان غیرانتفاعی در اصفهان بود.
بی تابی می کردم تا از بی اقدس بیشتر بدانم ولی این بانوی بزرگوار یک دقیقه نمی نشست و هر دم خود را مشغول به کاری می کرد. پس از صرف ناهار با توجه به اینکه بدون هماهنگی می خواستیم به خدمت بی بی اقدس برویم کمی نگران بودم که چه می شود. ساعت 2 بعداز ظهر از گندمان خارج شدیم به سمت روستای محل اقامت بی بی مخملی.
وارد یکی از جاده های فرعی می شویم روستای زیبای کُنرک (کُنارک) پائین و کُنرک بالا را پشت سر می گذاریم. سپس روستای "مورچگان" را می بینی روستایی که اصلا نقش و تصویر یک روستا را در خود ندارد لازم به توضیح است تمام روستاهای منطقه بختیاری اینگونه اند بافت جدید بلوک و آجر و آهن آثار صمیمیت سنگ و گِل را زدوده است. سپس به روستای وستگان می رسیم که فکر کنم امکانات روستایی اش نسبت به دیگر روستاها بهتر می نمود و در ادامه تماشای "تنگ وستگان " و رسیدن به پای جنوب شرقی کوه "کلار" و روستای نصیر آباد و بعد از آن بالاخره خانه ی بی بی مخملی.
پیاده شدیم دربِ منزل چون همه ی خانه های بختیاری که به روی مهمان باز است باز بود از لای درب درون خانه و باغ وسیعی دیده می شد. حلقه درب را که هنوز بر رخسار چوبی سنتی درب خود را آویزان کرده بود چند باربه صدا در آوردم. داخل را که نگاه کردم از پشت شیشه درب ِ ورودی اتاق بانوی مخملی را دیدم که با تکان دادن دست می گفت بفرمایید. با خنده و رویی باز بدون اینکه بشناسد و یا اینکه ما خودمان را معرفی کنیم تعارف به نشستن می کرد،خودمان را معرفی کردیم.
نگفتم اولین سخن بی بی پس از احوالپرسی و نشستن در کنار او چه بود :
بی اقدس (بی بی مخملی ) بی مقدمه شعری از" نِشان دهلوی" سرودند :
" دوست دارم، که دوست عیب مرا
همچون آیینه روبرو گوید
نه آنکه چون شانه با هزار زبان
پشت سر رفته مو به مو گوید "
این شعر " نشان دهلوی" مرا بیشتر مجذوب خودش کرد ویاد این شعر" نشان دهلوی " که استاد و معلم جهانگیر شاه بود و زمانی که اکبر شاه گجرات هندوستان را فتح کرد و سکه زد هم سرود :
خسروا! سكه گجرات به نام تو زدند
مُلك را سايه عدل تو به تارك بادا
اي خوش آن دم كه چو تاريخ وي از من پرسي
گويمت: سكه ی گجرات مبارك بادا
زیاد هم برایم جای تعجب نبود که بی اقدس چگونه از شعر این شاعر که شاید ادیبان فارسی هم نشانی از"ملا علي احمد مُهر كن دهلوي" متخلص به "نشان دهلوی" ندارند برایمان بخواند. چون ایشان دخترحاج نادرقلی خان ایلبیگی بختیاری پسر سردار اشجع بختیاری است که با کتاب و نوشته و شعر سر کار داشته است .

سلطان محمد خان سردار اشجع معروف به "معین همایون" پسر امامقلی خان حاج ایلخانی در سال 1241 در بختیاری متولد و در اسفند 1302 در اروپا درگذشت وی در پنج دوره حکومت اصفهان و اراک را داشت وبه شدت با اشغال ایران توسط روس و انگلیس در جنگ جهانی اول مخالفت و مبارزه نمود که این مخالفتها موجب عزل او از حکومت اصفهان شد و بعد از او اصفهان بدست یمین الدوله پسر ظل السلطان افتاد). پدر بی بی اقدس حاج نادر قلی خان بختیاری مردی متدین و شاعر مسلک بوده که صدایی بسیار خوش داشته و بی بی هم به صدای زیبایش معروف بود ایشان همانطوری که خودش می گوید پس از مرگ شوهرش مرحوم سعید خان نیکبخت دیگر برای دل خودش هم آوازی نخواند.
ایشان بانویی است که در آستانه هشتاد سالگی بوده و علیرغم کهولت سن، دیدن داغ دو پسر جوانش در سالهای اخیر و نیز دیدن مرگ شوهرش هنوز از روحیه ی قوی و شادابی روانی بالایی برخوردار است.

ابتدا از مرحوم پدرش پرسیدم.
سوال : بی بی اقدس از زمان رضا شاه و چگونگی مرگ مرحوم پدر(حاج نادرقلیخان ایلبیگی بختیاری) چیزی هم به خاطر دارید؟
جوابم را با این شعر مولوی بلخی داد :
گر بگویم شرح آن بی حد شود
مثنوی هفتاد من کاغذ شود
انگار همین دیروز بود زمانی که پدرم از فرنگ برگشت همه نزدیکان به او خبر می دادند که دولت قصد جان او را کرده، حتما باید به یک جای امن برود چرا که در محافل غیر بختیاری شایعه کرده اند که پدرم حاج نادرقلی خان بختیاری قصد کودتا دارد و می خواهد با چندتن از ارتشی ها این کار را بکند. یک شب که من و مادرم " بی بی مَلِک تاج هارونی " برنامه ی رادیویی " گُلهای جاویدان " را گوش می دادیم پدر به اتاق ما آمد برای اینکه متوجه نشوم با مادر وصیتهایی می کرد و از مرگ خودش مطمئن بود پدر یک درویش به تمام معنا بود و با تمام خوانین بختیاری متفاوت بود صدای خوشی داشت و هرگز عباداتش عقب نمی افتاد اما بالاخره سرنوشت پیش بینی شده اتفاق افتاد وبا مرگ دردناکش برگی دیگر از زندگی را برای ما رقم زد (حاج نادر قلی خان ایلبیگی بختیاری - پدر بی بی اقدس)

سوال: بی بی جان به عقب تر بر گردیم منظور زمان کودکی های بی بی است؟
آن موقع ها من یک دختر بچه بود، وقتی که رضا شاه پا در کفش بختیاری نهاد ما هم چون دیگر مردم بختیاری در امان نبودیم آوارگی پشت سر آوارگی می کشیدیم از خانواده ی خودم می گویم از پدرم و مادرم، افراد متشخصی که آوارگی امانشان را بریده بود. خانواده های ایلبیگی پراکنده شده بودند. من بچه بودم ابتدا به شهرکُرد آمدیم نمی توانستیم دائم یکجا باشیم بعد چندی به قلعه "گَشنه گون "آمدیم از آنجا مدتی در " روستای خراجی " و بعد به محله " سی چان اصفهان " آمدیم پدرم توانست زمینی در آماد گاه اصفهان بخرد و خانه ای برای بچه هایش که من و دکتر ایرج بختیار و امیر یعقوب بختیار بود بسازد تا خانواده دور هم باشیم و دیگر آوارگی نکشیم. اما بدبختی پشت سر هم می آمد روزی که پدر رفته بود تا از نزدیک به کار بناها و کارگرها سرکشی کند بخشی از دیوار ریزش کرد آجری از بام به زیر افتاده و به سر پدر می خورَد و بیهوش می شود. ما با خبر شدیم بلافاصله مادرم بی بی ملک تاج ، پدر را به بیمارستان انگلیسها در اصفهان برده انگار همین دیروز بود یک تاج ِ زیبای جواهر نشان خانوادگی داشتیم که مادر آن را با خودش در اثاثیه منزل پنهان کرده بود و یادم می آید از این تاج زیبا تکه تکه می کند وبه زرگریهای اصفهان میداد تا خرج بیمارستان پدر را بدهد نزدیک به شش ماه تحت درمان بود مدتی طولانی بیهوش، بعد که بهوش آمد روزی به مادرم گفت: فردی از دراویش ماهان کرمان مرا بیدار کرد که برخیزم ودعوتم کرده که به خدمتش بروم و پدر همین کار را هم کرد به ماهان کرمان رفت و در خانقایی در آنجا در مراسم با شکوهی که بزرگ دراویش به همین منظور برای پدر ترتیب داده بود حاضر و مدتی نیز ساکن شده و دعا می خواندند و مراسم خوشان را اجرا کردند.
سوال: بی بی جان از زندگی پر افتخار دکتر ایرج بختیار خیلی چیزها می دانم ولی امیر یعقوب را اولین بار می شنوم، می شود کمی از زندگی اون برایم بگویید؟
امیر شاید 35سال یا کمتر داشت که پس از تیمسار ( تیمور بختیار) کسی از زنده بودن یا مرگ او خبر نداشت. همه می گفتند که سازمان امنیت او را گرفته و بدست سازمان ساواک کشته شده در صورتی که او به عراق فرار کرده بود و هیچکس خبر نداشت. هشت سال تمام در زندان بغداد بود زمان احمد حسن البکر حاکم وقت عراق، پس از آزادی به اروپا می رود و همانجا ازدواج می کند و یک پسر دارد که هیچکدام او را نمی شناسیم و ندیده ایم و نمی دانیم کجای دنیا ست از زنده و مُرده او هیچکس خبر ندارد. امیر یعقوب خان هم مثل پدر اخلاقی درویش مسلک داشت و بسیار افتاده حال بود. پس از انقلاب در یک شب خسرو خان پسرم متوجه می شود که یک درویش با موی بلند ولباسی مندرس دم درب منزلمان نشسته است هیچکس از اهل خانه او را تشخیص نمی دادند که ناگاه مرحوم سعید خان شوهرم گفت این امیر یعقوب خان است او دیگر 65 ساله شده بود و خیلی هم شکسته، غم اسارت، در به دری، او را زود پیر کرده بود ماهم که نمی دانستیم زنده یا مُرده است در نبودش دکتر انحصار وراثت انجام داده بود و فقط من و خودش را نام برده بود که دشواریهای خودش را داشت مدتی با ما بود بعد خانه ای در گندمان اجاره کرد و 9 سال بعد او هم در تنهایی در گذشت.
سوال: بی بی جان چرا فارسی صحبت می کنی؟ آیا بختیاری متوجه نمی شوی؟ در ضمن میزان تحصیلاتت چقدر است؟
بی بی با خنده ی ادامه داری گفت من بختیاری متوجه می شوم ولی عادت کرده ام فارسی گپ بزنم آخر از بچگی معلمی که به خانه می آمد و برادرهایم را درس می داد فارسی گپ می زد و من هم در کنارشان در غیاب پدر می اموختم و در ضمن خدمتکارانمان همه غیر بختیاری بودند از اهالی و اطراف اصفهان بودند همینطور دور ی طولانی مدت از محیط بختیاری. این بود که از بچگی دیگر بختیاری صحبت نمی کردم.
سوال: بی بی اقدس من از منزل حاجیه بی بی گوهر می آیم او را می شناسی؟
بله! حالش چطوره؟ اون را مثل خواهرم دوستش دارم او محرم راز دل من است. شاید بیش از 20 ساله که ندیدمش. ( جواب ناتمامی را که بی بی گوهر نگفت بدون اینکه چرایش را بپرسم به زبان آورد و چه منصفانه تعریف و قضاوت میکرد ) دلیل ندیدنش هم سوء تفاهمی بود که سالها پیش برای حاج حیاتقلی همسرش ایجاد شد و باعث این همه فاصله و جدایی و بی خبری از احوال همدیگر بود که البته خدا را شکر می کنم چندی پیش دوباره رابطه خانوادگی برقرار گردید و از احوال هم مطلعیم.
دیگر نزدیک به ساعت 5 بعد از ظهر شده بود بی بی که هنوز ناهار نخورده بود ما را به خوردن ناهار دعوت می کرد و ماهم نمی خواستیم بیش از آن مزاحمش شویم. بلند شدیم و خداحافظی کردیم. در واپسین لحظات حضورگفتم بی بی می توانم عکست را داشته باشم؟ برای خودم نگه می دارم و جایی هم ارائه نمیکنم. گفت : پسرم عکس مرا از این دیوارهای ترک خورده پیدا کن. بلند شدم و چند عکس از دیوارهای ترک خورده و سقف ریزش کرده منزلش که بازگو کننده همه چیز بود گرفتم ونقاشی کودکانه ی پیش دبستانی که عکس یک زن را کشیده بود به دیوار چسبیده بود. پرسیدم بی بی این نقاشی بچه گانه از کیه؟ گفت : یکی از نوه هام یعنی عکس منو کشیده و سپس خندید و ادامه داد ببخشید که نمی توانم بیشتر برایت صحبت کنم ولی شماره ات را بده تا به خسروخان بدهم او حتما دوست داره و خوشحال هم می شه که با شما آشنا بشه.
شماره ام را دادم و وعده دادم که باز تو را خواهم دید بُغضی غریب گلویم را می فشرد و در حالی که اشکهایم را پاک می کردم صدای بی بی می آمد که خداپشت و پناهتون.
با خودم گفتم خدایا هیچ بزرگواری را بی عزت نکن.
از آن تاریخ تا کنون چندین ماه می گذرد، از آنجایی که دنبال اجازه انتشار این مطلب از خانواده بی بی بودم در طول این مدت هم مصادف شد به مرگ یکی از عزیزان خانواده بی بی و مدتی نشر این گزارش به تعویق افتاد. گرچه برخی مطالب را نیز نتوانستم بنویسم وحتا عکسی هم از بی بی نتوانستم از دوربین م بگیرم ولی پس از کسب اجازه، باز بدون عکس بی بی راضی نبودم که این گزارش نشر شود بقول یکی از دوستان تهیه ی یک گزارش لجبازی هم نیاز دارد. همچنان منتظر ماندم تا عکسهایی از بی بی با رضایت خودش برایم ایمیل شد این عکس بی بی و خسرو خان پسرش متعلق به 1 /9/92سه روز پیش است که از بی بی اقدس گرفته شده و ویژه این گزارش تهیه و ارسال کرده بودند. از بی بی و آخسرو عزیز نهایت سپاسمندی را دارم بویژه گیرنده ی عکس جناب آقای دکتر بزرگمهر که همه ی رنج سفر را برای گرفتن این دو قطعه عکس از اصفهان تا چهارمحال متحمل شدند و با صبوری تقاضای مرا اجابت کردند تا ایشان نقطه ی پایان این گزارش را با گرفتن عکس به انگشتان نازنینشان ترسیم کند.
(رهدار)

