وبلاگ چو ایران نباشد تن من مباد...
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن

اشاره ی رهدار : " چو ایران نباشد تن من مباد " سخن کاملی که به گوش تک تک ایرانیان سخنی آشناست . نام یکی از لُربلاگهاست ، توسط یکی از بهترینها جناب آقای عبدالرضا قاسمی اداره می شود. وب گاهی که سرتاسرش مملو از عشق ورزی به نوع بشر و انساندوستی و معرفی شخصیتهایی که هر یک به نوبه ی خود اثری نیک در ساختن اجتماع پیرامون خود داشته اند . چندین بار به این عزیز زنگ زدم که لازم است در معرفی اش یکنفراین افتخار را نصیب شود و این مدال را از دوستانش دریغ نکند بویژه که ایشان ( جناب عبدالرضا قاسمی) شخصیتی منحصر بفردی که در معرفی شخصیتهای وبلاگش گوی سبقت را از همه ی وبلاگنویسان کشور برده است . شخصیت والایی که فروتنانه با اخلاص و نیتی خیر از ناگفته های اساتید ، هنرمندان ، وزرشکاران و مفاخر لُر در وب گاه اش یک آسمان پر از ستاره و ماه و خورشید دارد آیا سزاوار نیست کسی هم از او تجلیل و نامی ببرد؟
ولی هرچه اصرار می کردم ایشان زیر بار این معرفی نمی رفتند و با خنده ای پُر از حجب و حیا می گفتند که تا همیجایش برایم کافی است . ولی با اصرارهای مکرر به همین پرس و پاسخ نسبیتاً کوتاه اکتفا کردند و من هم خشنودم که توانستم از این بزرگوار قدردانی و در معرفی اش به سایر وب نویسان کمترین خدمتی بکنم . به هر حال هرچه در شرح و وصف این نازنین ، اخلاق نیکو و پسندیده ی او و قلمش بنویسم بیان عشق ایشان انسان را به قول مولوی خجل خواهد کرد ،چرا که :هرچه گویم عشق را شرح و بیان/ چون به عشق آیم خجل باشم از آن .
عبدالرضا قاسمی نام شناخته شده ای در بین لربلاگها دارد . اما می خواهم خودتان را بیشتر معرفی کنید :
به نام آنکه هستی نام ازو یافت . عبدالرضا قاسمی . متولد 24 خرداد ماه سال 1347 در محله پشت بازار خرم آباد ؛ در خانواده ای پرجمعیت با هفت برادر و یک خواهر . لیسانس حسابداری و سابقه 23 سال کار در امور مالی و اداری. الان هم بعنوان مدیر مالی و اداری یکی از شرکتها هلدینگ نفت مشغول بکار هستم . متاهل و دو فرزند دارم . امیررضای 14 ساله و آیدای 10 ساله که هر دو در فضای مجازی فعال هستند و همسری مهربان که روزگارش را با تعلیم دانش آموزان سر می کند .
شما فعالیت های جنبی زیادی در کنار شغلتان داشته اید . خلاصه ای از آنها را ذکر کنید :
سال 63 دبیر ورزش ما مرحوم " محمد رضا پورفرخ " در حال تشکیل تیم دوومیدانی دبیرستان بود و من را هم برای عضویت در این تیم انتخاب کرد . این دوران همزمان با سالهای جنگ و موشک باران شهرها بود . خاطرات تلخی که همیشه آزرده خاطرم می کند . مدارس نیمه تعطیل بود اما فعالیت عای عادی زندگی ادامه داشت . تا سال 77 بعنوان ورزشکار و روابط عمومی در خدمت هیئت دوومیدانی استان بودم . در همین سالها ماهنامه ای منتشر می کردم به نام " تلاش" . این نشریه بطور تخصصی مربوط به مسائل دوومیدانی بود و آنرا با هزینه شخصی منتشر می کردم . حدود 3 سال انتشار آن ادامه داشت و در آخر با بی مهری مسئولین وقت فدراسیون تعطیل اش کردم . طی همین سالها حدود 8 سال عضو تیم کارگران استان بودم , استعداد زیادی برای کسب عناوین بالای کشوری نداشتم و با استخدام در بنیاد جانبازان به سمت مربیگری دوومیدانی معلولین و جانبازان رفتم و چهار گواهینامه بین المللی هم در این خصوص گرفتم . در زمینه مسایل کاری هم باید عرض کنم که اکثر دورهای تخصصی را گذرانده ام . عضو انجمن حسابداران ایران هستم و چند سال نماینده مدیران منطقه در هیات های حل اختلاف کارگری بودم. در خصوص پیاده سازی مدل تعالی سازمانی بر مبنای مدل EFQM نیز تجاربی دارم و برای اجرای طرح طبقه بندی مشاغل واحدهای کارگری نیز مجوز لازم را از وزارت کار گرفته ام .
چه شد که به تهران مهاجرت کردید ؟
اواخر دهه 70 در شرکت پرس ایران در خرم آباد مشغول بکار بودم ؛ شرکتی که حکایت اش را در قالب یادداشتی منتشر کرده ام . شبی از شبها مورد بی مهری کارگران آن کارخانه قرار گرفتم و خانه ای که در آن سکونت داشتم را با سنگ داغون کردند . کارهای ساختمانی شرکت تمام شده بود و آنها توقع داشتند در بخش های مهندسی در شرکت حاضر باشند . این توقعات بعلت نبود کار در سطح منطقه بود ... حکایت اش تلخ است ! همان شب تصمیم گرفتم به تهران مهاجرت کنم . عزم خودم را جزم کردم و عازم دیار غربت شدم . دل چرکین رفتم . از غریبی زیاد شنیده بودم ؛ ولی نمی دانستم اینقدر سخت است . سختی اش وقتی بیشتر می شود که می بایست در جامعه ای زندگی کنی که هیچ تعلق خاطری به آن نداری . جامعه ای که ذهنیت بدی نسبت به قوم تو دارند . مدتها در برزخ بین زادگاه و محل سکونتم بودم . نه می خواستم از ریشه ام جدا شوم و نه می خواستم با جامعه ای که به آن تعلق نداشتم بمانم .
پس فضای مجازی را انتخاب کردی ؟
بله ! بهترین راه را ارتباط با همزبانانم از طریق دنیای مجازی دیدم . در سال 90 مدت سه ماه اکثر لربلاگها را فقط رصد کردم . اولین نکته که به آن رسیدم این بود که اکثر لربلاگها بصورت جزیره ای کار می کردند . لکها, خرم آبادی ها , بروجردی ها ؛ بختیاری ها ؛ هنرمندان ؛ ادیبان ، ورزشکاران , هر کدام جدا کار می کردند . . تصمیمم را گرفتم . باید تلاشم را صرف همدل کردن آنها می کردم . هدفی برای خودم تعریف کردم " ایجاد همدلی از راه مهربانی ؛ بدون توجه به هیچ محدوده جغرافیایی ....."
وبلاگی تخصصی در زمینه مسایل حقوقی و سینمایی داشتم که از سال 84 شروع بکار کرده بود . آن را فعال تر کردم . عهد کردم وبلاگها را از حالت جزیره ای کار کردن خارج کنم و تلاشم را شروع کردم . ابتدا با دو نفر از وبلاگنویسان با تجربه و با اعتبار شروع به مکاتبه کردم . رضا جایدری و فرهاد داودوندی . دو نفری که تا آخر عمر مدیون انها هستم . نام هر کدامشان افتخاری برای من بود. حضورا" به دیدنشان رفتم .
برای نیل به این هدف چه برنامه ای داشتی ؟
چندین طرح را با آقای جایدری و داودوندی مطرح کردم ، تولد لربلاگها ؛ معرفی پست های برتر , مسابقه عکس و ... چند طرح دیگر که مهمترینش معرفی لر بلاگها بود . کاری که با گذشت حدود 25 معرفی ؛ فکرمی کنم به ثمر نشسته . معرفی بسیاری از بزرگان این قوم که نام هرکدامشان اعتباری برای وبلاگ من بود و انصافا" همه آنها نهایت همکاری را با من داشتند .
در ادامه سعی کردم هدفم را در قالب برنامه های اجتماعی نیز دنبال کنم . شاید مهمترین اش ؛ برنامه سالانه دیدار وبلاگنویسان از خانه سالمندان بود . برنامه ای که جرقه ی اول آن را " امیررضا رضا پناه" در ذهنم روشن کرد و با " علی کاظمیان " به سرانجام رسید . برنامه های زیاد دیگری هم بود از جمله : حضور وبلاگنویسان در سالروز درگذشت " بهمن علاالدین " در کرج . بازدید از نمایشگاه کتاب . بازدید از " میرملاس " و چندین برنامه دیگر . البته در تمام اینها زحمات به گردن دیگران بود و من بیشتر نقش هماهنگ کننده را داشتم . در کنار این کارها سعی کردم در تمام نمایشگاه ها و فعالیت های اجتماعی لرها در تهران حضور پیدا کنم و گزارشی برای وبلاگها و سایت ها بفرستم . از نکات جالب این برنامه ها یکی این بود که بعد از بازدید سال اول از خانه سالمندان و انعکاس اش در بقیه وبلاگها با سیلی از دوستان جدید در دنیای مجازی روبرو شدم و آن شد که الان می بینید . با حدود 200 نفر از فعالان عرصه وب مراوده دارم و روزانه بطور متوسط 15 نظر از آنها در ارتباط تلفنی یا پیامکی دارم .
فکر می کنید در هدفتان موفق بوده اید ؟
تا حدودی بله . همینکه می بینم از جنوب کشور تا شمال مطالب وبلاگ را می خوانند و برای من و بقیه کامنت می گذارند و در بحث های همدیگر شرکت می کنند خوشحال می شوم . نه اینکه عامل این موضوع را خودم بدانم ! خیر ! قطعا" وجود خود آنها باعث این همدلی شده که امیدوارم وبلاگ من هم نقش کوچکی داشته باشد . روزی که عابدین بهاروند وبلاگش را حذف کرد قریب 10 کامنت خصوصی داشتم که عابدین را راضی کن دوباره برگردد و این برایم جالب و جذاب بود . جالب است که یکنفر برایم نوشته بود : اگه مردی پس عابدین را راضی کن که برگردد .
وبلاگ نویسی ناگفته های برای هر نفر دارد . برای شما چه ؟
در این خصوص چند موضوع مطرح است : اول حذف وبلاگها) انصافا" از حذف وبلاگها دلم به درد می آید . البته نه هر وبلاگی ! ولی نمی دانم دوستان با تجربه چطور به خودشان اجازه چنین کاری را می دهند . بطور مثال وبلاگ " گفتگو لر" شهرام شرفی . این وبلاگ گنجینه ای از یادداشت های ارزشمند اجتماعی ؛ اقتصادی و ... بود ؛ حیف شد که حذفش کرد . دوم بی اخلاقی درکامنت گذاری ) عده ای فضای مجازی را اشتباه آمده اند . با نامهای دروغین هر توهینی را نثار دیگری می کنند . چرا از این امکان ارتباطی ساده به نحو مطلوب استفاده نکنیم و مهربانی ها را با تقسیم نکنیم ؟ از نکات دیگر توقع برخی دوستان است ! روزی پیامی می آید که فلانی لینک فلان وبلاگ را حذف کن چون من از مدیرش دل خوشی ندارم ! نفر دیگری هیچ چیزی برای عرضه ندارد ؛ روزمه ای دروغین می فرستد تا او را معرفی کنم . بعدی پیغام می دهد فلانی را بزرگ نکن, همچنین آمار دروغین برای سایت ها و وبلاگها و نمونه های زیادی که با خواندن هر کدامشان غمگین می شوم .
چه خاطراتی از این ایام دارید ؟
خاطرات تلخ و شیرین زیادی دارم . یکی از بهترین آنها پیدا کردن گمشده ام استاد هوشنگ رئوف بود . روزی که اتفاقی ایشان را در دنیای مجازی یافتم برایش نوشتم : استاد به وبلاگم بیا شاید مرا بشناسی .آمد و برایم نوشت : سلام سیقت بام . مگه میشه تو را نشناسم . استاد رئوف دوست سال های 70 بوده که به واسطه کارهای چاپی با ایشان آشنا شده بودم . هر چند سابقه ایشان با اخوی بنده به دهه 50 و حضور در تئاتر خرم آباد بر می گشت .
در این مدت خیلی از دوستان وبلاگ نویس را برای اولین بار در تهران زیارت کرده ام . دیدارهایی که چون برای بار اول اتفاق می افتد ، خیلی شیرین بود . دور هم می نشینیم و چون دوستان قدیمی درد دل می کنیم . دیدار با استاد رهدار , اسد آزادبخت , احد چگینی ، سعید معتمدی ؛ امیر زیدی نژاد ؛ ابراهیم خدایی ؛ محمد نعمتی ، سید علی موسوی ؛ فرزاد آقایی , وحید چگینی و خیلی های دیگر که حضور ذهن ندارم . آنها را در آغوش می کشیدم ، گرمی برادر نادیده خود را در وجودشان حس می کردم . دیدار مجدد با عابدین بهاروند و بعد از حدود 20 سال از آن اتفاقات شیرین بود . خانمهای وبلاگنویس را نیز به مناسبت های مختلف زیارت کردم . خانم روزبهانی ، خانم سپهوند و دختر زاگرس
در گذر این ایام ، تلخی های زیادی هم داشتم . بعضی جاها واقعا" کم می آوردم و اگر کمکهای فکری دوستان بخصوص بهرام سلاحورزی نبود ، شاید عطای کار را به لقایش بخشیده بودم . همیشه مدیون این دوستان هستم . هیچوقت یادم نمی رود در جریان معرفی یکی از لر بلاگها عده ای از دشمنان او ، روزانه کامنت های فحش و ناسزا را نثارم می کردند و تهدید می کردند که باید آن پست را حذف کنم .
و کلام آخر
خدا را بسیار شاکرم که یک خانواده مجازی دارم که دلم گرم است به دیدار هر روزشان و یک تشکر ویژه از کسانی که از سر دلسوزی و یا ... از من انتقاد کردند و کارم را زیر سوال بردند . اگر آنها نبودند شاید اینقدر مصمم به پیش نمی رفتم . گلایه های زیادی دارم از آنها که بدنبال اختلاف و تفرقه بین مردم این قوم هستند . کسانی که اعمالشان از روی آگاهی و دلسوزی نیست . شاید منافع خود را در تفرقه و جدایی می بینند . بگذریم ... سپاس بیکران از شما و لطفی که به این حقیر داشته اید .

