X
تبلیغات
بُنِه وار

 

بریم اُوچو که دیه غم نبوهه

هیچی ز آدمیت کم نبوهه

بریم اوچو که شایت یه خدا بو 

او چو که آدم و حیوون سَوا بو

بریم جَلدی بریم مو دل ندارُم

ایگوی که حق آو و گِل ندارُم ؟

بریم تاته عزیزه پیرِ مَنده

که ئی چو آدمیت دی نمنده

بگوین به تاته سعدی نی گِرُم ساز

ز "یَک گوهر" مَزن دَم  شیخ شیراز

" رهدار"

بیا به جایی برویم که غم نباشد و از انسانیت هیچ چیز کم نداشته باشد . به آنجایی که شاید یک خدا، خدایی کند آنجا ، که بین آدمهاش و حیوانها هنوز فرقی باقی مانده است .بیا هرچه زودتر برویم که دلی برایم باقی نمانده است آخر مگر ما حق آب و گِلی از این جهان نداریم ؟ بیا عموی پیر عزیزِ و همدم خسته ی من ! بیا ! که دیگر اینجا آدمیتی نمانده است

 . پس به شیخ پیر شیراز،عامو سعدی بگوئید !  که آرام و قراری برایم نمانده است و دیگر از " بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند " دم نزن !
+ نوشته شده در  شنبه 1392/03/04ساعت 12:5  توسط رهدار  | 

 دایه ستینم ! 

ایخوم بوم خاک ره مالت ستینم

بجورم حال و احوالت ستینم

ایخوم گرتم نشینه  ری دو کوشت

به منگشت تی یل کالت ستینم

***

میهام بام هاک ره مالت ستینم

بجورم حال و احوالت ستینم

میهام گرتم نشینه ری دو کوشت

قسم وه چشیا کالت ستینم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/02/17ساعت 9:9  توسط رهدار  | 

 

 آنجا که مادران با  تلخ خواری در ساپناه تنهایی سنگی  ،

 مادرانه  - خود ،  ناف بچه هایشان را می بٌرند و سپس  داس بدست می

 گیرند تا به درو  بروند

 

۱۲اردیبهشت

 اردیبهشت

بوی خوشه های تَر
 
وارستنی ناخواسته از جنین
 
پیش از چشم گشایی
 
آغازیدم
 
در سایه ی بافه های جو زرین
 
تا شاعری
 
به مسلخگاه داس روزگار معرفی شود
 
چه دلتنگ و تنها
 
توامان با صدای بُرش ساقه های جو
 
با جهان آشنا شدم
 
پدرْ رزتشت !
 
از گناه این لٌُر بچه ات در گذر
 
که نتوانست  به هنگام زادن
 
برجهان بخندد
 
اما یکبار برای همیشه
 
فریاد گریه  برجهان را برگزید
 
۱۲ اردیبهشت
 
و دیگر هیچ
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/02/11ساعت 10:48  توسط رهدار  | 

 

 موضوع انشاء

 

علم بهتر است یا ثروت

  موضوعی همیشگی

 برچهره ی  سیاهِ تخته

که از دست پاککُن 

به مرز جنون رسیده است

دستان کوچک پینه بسته ای

، قلمی کوچکتر از انگشتان

بر صفحه کاهی خیال خواهد نوشت

البته ما می دانیم که ...

 و سپس چند خط خوردگی

 که هنوز از نمره اش کم می شود

این معمای

چند مجهولی

 تا هر پایانی

لا ینحل

بر دفتر انشای هستی اش

نقش بسته است ...


+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/02/09ساعت 13:17  توسط رهدار  | 


برای تنهایی های استاد رضا سقایی...


وقتی مرداد 89 برای چهلمین روز درگذشت استاد سقایی به بهشت زهرای خرم
آباد (قبرستان خضر) آمده بودم، نمی دانستم دختر بچه ای که کنار پدرش (داریوش نظری) بود و دست مادربزرگش را گرفته بود روزی آوازش را در صفحه وبلاگم بگذارم .

و اینک به پاسداشت صدای ماندگار استاد سقایی بشنوید زمزمه های بی کسی، تنهایی و انزوای بلبل شهر خرم آباد را با صدای «پارمیدا نظری۱۷ساله» با ترانه «تیل تر»:


دانلود ترانه تیل تر با صدای پارمیدا نظری


تیلِ تَری بیم، غم کِرده پیرم (نهال نوشکفته ای بودم، غم مرا پیر کرد)

چی موئِه داری، مه زِمی گیرِم (مثل درخت موی سنگین باری، زمین گیر شده ام)

کَس نمیشینَه، دو شاخ و برگِم (کسی در شاخ و برگم نمی نشیند(کسی با منمصاحبت نمی کند))

دوس و آشِنا، کردِنَه ترکِم (دوست و آشنا همگی مرا ترک کرده اند)

دِه جونِه خوم بیزارِم، کار ناشتوئیت وا کارِم (از جان خود بیزارم، با من کاری نداشته باشید)

. . .
اوسِه جِوو بیم، کُل دوسِم داشتِن (آن زمانها که جوان بودم، همه دوستم داشتند)

وِه پای مونِم، هِه گل میکاشتِن (و به پای من و صدایم گل می کاشتند)

ایسِه پیر بیمَه، دلسوزی نارِم (اکنون پیر شده ام و دلسوزی ندارم)

دِه جونِه خوم بیزارِم، کار ناشتوئیت وا کارِم (از جان خود بیزارم، با من کاری نداشته باشید)

. . .
هِهـ... اَری عِعععععه...

هِهـ... ایمِروز سو بلبلی هِه میگوُت وِه دوراج... (امروز صبح بلبلی نغمهکنان آواز سر میداد به دوراجی)

هِه باغِبو، هونَت خِراو   (ای باغبان خانه ات خراب شود)

هِه باغِبو، هونَت خِراو   (ای باغبان خانه ات خراب شود)

هِه گل رَت وِه تاراج      (گل به تاراج رفت)

اَری نِیل بَمیرِم، هالوکَم ( ای دایی نگذار بمیرم )
. . .
شو اوما اَفتاو نِشِس، توُ بی دوچارِم (آفتاب نشست و شب فرا رسید، و مندچار تب شده ام)

تا دَمِ سو آهِ نالَه بی وِه کارِم   (و تا صبح آه و ناله کار من شده است)

شوُ همَه شو تا بیا اَفتاو وه روزِم (هر شب تا صبح که آفتاب بزند و روز نمایان شود)

چی ستارَه تا سحر چَش انتظارم (مثل ستاره تا سحر چشم انتظارم)
. . .
ای خدا شو بی دوارَه (ای خدا دوباره شب فرا رسید)

آسِمو پر بی ستاره (آسمان پر از ستاره شد)

ای هَمَه شُو توُ گِـرِتِم (این همه شبها که من تب گرفته ام)

اَکِه دردِم چاره ناره (دریغا درد من چاره ای ندارد)
. . .
غم دل هَنی اوما ده لوئِه بونِم (غم دل دوباره به لب بام من آمده)

چی کَموتَر لونَه کرد ده مینِه جونِم (و مثل کبوتری در جان من لانه کرده)

نالَه بی هُم صُبَتِم توُ بی رفیقِم    (ناله هم صحبتم شده و تب رفیقم)

درد دل خینِ جِگِر بی آوِ نونِم  (درد دل و خون جگر آب و نانم شده)
. . .
ای خدا شو بی دوارَه   (ای خدا دوباره شب فرا رسید)

آسِمو پر بی ستاره (آسمان پر از ستاره شد)

ای هَمَه شُو توُ گِـرِتِم (این همه شبها که من تب گرفته ام)

اَکِه دردِم چاره ناره  (دریغا درد من چاره ای ندارد)

. . .
آهههـ... آهِ مِه دِه آسِموُ چی کَهکِشونَه (آه من در آسمان مانند کهکشان است)

اشکِ چَشِم چی ستاره آسِمونَه (اشک چشم من مثل ستاره های آسمان است)

آسِمو، آسِمو عِه آسِمو دِه مِه میهایی (آسمان، آسمان، ای آسمان از من چه می خواهی)

بَسِت نی کِردی مِنِه بی آشیوُنَه (دیگر بس ات نیست که من را بی خانمان کرده ای)
. . .
ای خدا شو بی دوارَه (ای خدا دوباره شب فرا رسید)

آسِمو پر بی ستاره (آسمان پر از ستاره شد)

ای هَمَه شُو توُ گِـرِتِم (این همه شبها که من تب گرفته ام)

اَکِه دردِم چاره ناره (دریغا درد من چاره ای ندارد)
. . .

محمدرضا سقایی معروف به رضا سقايي فرزند ابوالقاسم فرزند تيمور فرزند علي دوست سال ۱۳۱۴ در كوچه رئيس ياور محله پشت بازار خرم آباد متولد شد. بعدها بنا بر دلائلي تاريخ تولدش را به ۱۳۲۹تغيير دادند. رضا از جواني هنر خياطي را آموخت و به اين حرفه مشغول بود تا زماني كه حنجره ي طلائي اش، چرخ هاي خياطي را هم به شور و شعف درآورد و سرانجام بر آن ها چربيد تا رضاي دوزنده، رضا بازكننده ي قلوب گردد. آري! رضا دل مردم لرستان را به صدايش دوخت و تلخ و شيرين زندگي لرها، با نواي سقايي عجين شود.

آلبوم هاي ماندگار تفنگ، قدم خير و موتورچي، رضا را به خانه ي علاقه مندان موسيقي لرستان فرستاد و جايگاه او قلوب مردم شد. بنا بر آن چه قبلاً به آن اشاره شد، شور بختي و بدشانسي به همراه پاره اي ناملايمات در اواخر دهه چهارم زندگي گريبان رضا را گرفت و او را به سمت و سوي انزوا و گوشه نشيني سوق داد. دار و ندارش پس از سال ها كار فرهنگي، حقوقي مختصر به مناسبت تركشي كه دريافت كرده بود شد و خانه اي قديمي در ابتداي خيابان سيروس واقع در منطقه اسدآبادي خرم آباد. در طول ۷۵ سال زندگی هرگز يار و همسری اختیارنکرد، اگر چه شكست در این عرصه را به تمام معنا مي شد از سيماي مظلومش مشاهده نمود. يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم تو شدي مادر! و من با همه پيري پسرم...دست تقدير، سرنوشت بدتري براي او رقم زد و ۴ سال پیش دچار سكته مغزي شد. خانه نشيني و انيس شدن با تختي و بستري ناخواسته، كالبد نحيفش را روز به روز ضعيف تر كرد، تا در ستيز با بي توجهي و بيماري، بیش از این دوام نياورد. سرانجام صبح يك شنبه ۲۷تير ۱۳۸۹، روح پلندپروازش زمين و زمينيان بی وفا را به سوي معبود يكتا ترك نمود، بلكه از درگاه او مددی جويد! پيكرش را صبح شنبه دوم مرداد، به عنوان اولين هنرمند خرم آبادي، در قطعه هنرمندان آرامستان خضر خرم آباد به خاك سپردند.
. . .
داریوش نظری خواهر زاده مرحوم سقایی متولد 1343 از خرم آباد است. وی از اوان كودكي تحت تاثير دايي خود قرار گرفت و در بسياري از اجراها و سفرها وي را همراهي مي نمود. داریوش نظری از سنين نوجواني كار خوانندگي را آغاز نمود و حاصل تلاش چندين ساله اين هنرمند لر كاستهاي "برف پيري" با تنظيم اردشير كامكار و اجراي گروه كامكارها، "بهار مالگه " با آهنگسازي و تنظيم حامد فيضيان و" كاسمسا" با تنظيم يوسف سابيزا مي باشد. و اینک دخترش پارمیدا نظری در عرصه آواز لری هنرنمایی می کند .


برایش پیروزمندی در موسیقی لری را آرزومندیم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/01/26ساعت 10:1  توسط رهدار  |